• دوشنبه ۱۸ دی ماه، ۱۳۹۶ - ۱۰:۵۹
  • دسته بندی : فرهنگی و هنری
  • کد خبر : 9610-2894-5
  • خبرنگار : 68013
  • منبع خبر : گزارش

/زندگی به سبک شهدا/

شهید غفار رستمی، عاشق ولایت

شهید غفار رستمی در دومین روز از خرداد ماه سال 1307 در روستای هویه از توابع شهرستان مریوان چشم به جهان گشود و یک خواهر بزرگتر و یک برادر کوچکتر از خودش داشت .

به گزارش ایسنا، منطقه کردستان، نصرت رستمی فرزند پیشمرگ مسلمان کُرد شهید غفار رستمی در مورد پدرش می گوید: پدر و مادرم در دهه 1330 با پیوند زناشویی، زندگی ساده اشان را در روستای هویه آغاز کردند. پدرم به کار خرید و فروش قالی و قالیچه مشغول بود و از این راه زندگی خودش و همسر و فرزندانش را اداره می کرد.

ما سه خواهر و یک برادر بودیم و در محیط بی آلایش روستا زندگی می کردیم؛ ما منتظر به دنیا آمدن خواهر چهارمان بودیم که مادرم هنگام ولادت خواهرم از دنیا رفت و ما را برای همیشه تنها گذاشت .

در زمان فوت مادرم، خواهر بزرگم در خانه همسرش زندگی می کرد و خواهر دومم وظیفه خانه داری را بر عهده داشت و من که حدود پنج سال داشتم با برادر دو ساله ام مشغول بازی بودم. چند هفته ای پدرم به همراه خواهرم مسئولیت بزرگ کردن خواهرم را عهده دار شدند، ولی چون کار سختی بود و پدرم باید به کسب و کار خودش هم می رسید، به ناچار عمه ام مسئولیت بزرگ کردن خواهر کوچکم که تازه به دنیا آمده بود را عهده دار شد .

پدرم کسب و کار خوبی داشت و به خاطر روابط خوبی که با مردم داشت مورد اعتماد و احترام مردم بود. پدرم از قالی و قالیچه گرفته تا محصولات کشاورزی و میوه را از کشاورزان می خرید و در شهر به صورت عمده به فروش می رساند، پدرم از این روستا به آن روستا می رفت و با مردم داد و ستد می کرد .

من به همراه برادر کوچکم مشغول بازی های کودکانه بودم و از سختی روزگار و فشاری که روی خانواده ام بود اطلاعی نداشتم. آن قدر برادرم را دوست داشتم که مدام او را در آغوش می گرفتم و از این کوچه به آن کوچه می رفتم .

نزدیک به یک سال بعد از فوت مادرم، خواهر کوچکم که نزد عمه ام بود به دلیل نبود امکانات بهداشتی در روستا از دنیا رفت. کمی بعد نیز خواهرم که سرپرستی ما را عهده دار بود به خانه بخت رفت و من که شش و یا هفت سال بیشتر نداشتم باید مسئولیت پخت و پز را عهده دار می شدم. روزیکه پدرم درباره خواستگاری خواهرم حرف می زد، من با صدای بلند گریه می کردم که از این به بعد چه کسی برای ما غذا آماده می کند؟ از این به بعد چه کسی رخت و لباس های ما را خواهد شست؟ و .. .

پدرم آرامش نوازشم می کرد و می گفت: نگران نباش! خودم کنار تو هستم و نمی گذارم بار تمام مشکلات روی دوش تو باشد. اما من کودکی بیش نبودم و نمی توانستم بار مشکلات زندگی را به دوش بکشم. به پدرم می گفتم: من فقط بازی کردن بلدم و نمی توانم حتی یک استکان چای برای شما آماده کنم، شما هم هر کاری می خواهید برای خودتان انجام دهید. پدرم فقط می خندید و می گفت: نگران نباش خودم همه جوره حمایت می کنم تا هم چون یک شیر زن تربیت شوی .

اولین روزهایی که مسئولیت پخت و پز و خانه داری را عهده دار شده بودم به سختی سپری می شد؛ البته پدرم و عمه ام در کارهای خانه کمکم می کردند، اما من کودکی بیش نبودم و بیشتر مواقع غذایی که می پختم یا خمیر می شد و یا اینکه نپخته به خورد پدر و برادرم می دادم. اما پدرم صبوری می کرد و با لبخندهایش از سختی کارم می کاست .

پدرم در زمان حیات مادرم همواره از حکومت پهلوی متنفر بود و علیه حکومت حرف هایی می زد. البته آن روزها ما خردسال بودیم و متوجه جر و بحث پدر مادرم نمی شدیم؛ مادرم همواره از فعالیت پدرم علیه حکومت پهلوی وحشت داشت و مدام از پدرم می خواست که کمتر درباره رژیم پهلوی صحبت بکند .

اما در ماه های منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی فعالیت پدرم بیشتر شد؛ به گونه ای که هفته به هفته خانه نمی آمد و ما هم نمی دانستیم پدرم به کجا می رود. ایشان اصلاً درباره فعالیت هایش چیزی به ما نمی گفت. اولین بار که پدرم چند روزی به خانه نیامد من به خانه عمه ام رفتم تا جویای خال پدرم شوم. عمه ام می گفت: من برادرم را خوب می شناسم، احدی نمی تواند به ایشان آسیب برساند .

نیمه شب بود که پدرم به خانه آمد. تمام سر و صورتش خونی بود. از ترس زبانم بند آمده بود و نمی توانستم یک کلمه حرف بزنم. پدرم درباره افراد در بند رژیم پهلوی حرف می زد و اشک از چشمانش جاری می شد. عمه ام پدرم را دلداری می داد و گفت: خودت را ناراحت نکن همه چیز درست می شود .

از آن روز به بعد سعی می کردم خودم را بیش از پیش به پدرم نزدیک کنم و حتی لحظه ای از ایشان جدا نشوم. روز بعد که پدرم می خواست به شهر سنندج برود، دستش را گرفتم و گفتم: هر جا بروید با شما می آیم. پدرم ابتدا سعی کرد با مهربانی من را قانع کند، اما من نمی توانستم دستان مهربان پدرم را رها کنم. به همین خاطر پدرم قول داد که به زودی به شهر سنندج می رویم و زندگی جدیدمان را در شهر سنندج آغاز می کنیم .

پدرم وضع مالی خوبی داشت و به همین خاطر خانه ای در شهر سنندج خریداری کرده بود. بعد از چند روز پدرم به روستا آمد و دست من و برادر کوچکم را گرفت و هر سه به اتفاق هم به شهر سنندج رفتیم. ما برای همیشه به شهر سنندج نقل مکان نکرده بودیم و قرار نبود که خانه، باغ و زمین کشاورزی امان را در روستا رها کنیم و برای همیشه در سنندج بمانیم. پدرم برای اینکه ما نزدیک خودش باشیم تا کمتر دل تنگش شویم، ما را به سنندج برده بود .

خانه ما در سنندج یک خانه دو قسمتی بود که در یک طرف ما زندگی می کردیم و در طرف دیگر عمویم به همراه همسر و فرزندانش زندگی می کردند. پدرم صبح زود از خانه بیرون می زد و دیر وقت به خانه می آمد. یک روز پدرم صبح زود من را از خواب بیدار کرد و گفت: باید امروز با من به بازار بیایی و قالیچه ای را که دیروز در بازار خریده ام را به خانه بیاوری. با پدرم به بازار رفتیم و پدرم قالیچه را روی دوش من گذاشت و گفت: این قالیچه را به خانه ببر و گوشه اتاق بگذار، مبادا قالیچه را باز کنی .

قالیچه را به خانه آوردم و از سر کنجکاوی بند قالیچه را باز کردم، مقدار زیادی کاغذ در بین قالیچه بود. من نمی توانستم نوشته روی کاغذها را بخوانم و فقط عکس روی کاغذها را نگاه می کردم؛ عکس یک روحانی که بعدها فهمیدم امام خمینی(ره) است روی کاغذها چاپ شده بود. همین که خواستم قالیچه را ببندم، پدرم از راه رسید و متوجه شد که من قالیچه را باز کرده ام. در واقع پدرم اعلامیه امام خمینی(ره) را در سطح شهر توزیع می کرد. پدرم چون می دانست کسی به من مشکوک نمی شود از من خواسته بود که قالیچه حاوی اعلامیه را جابجا کنم، خودش هم با فاصله من را تعقیب می کرد که اتفاقی برای من پیش نیاید .

یک روز پدرم سراسیمه به خانه آمد و مقداری خوراکی ـ گردو، انجیر، کشمش و مویز ـ که محصول باغ خودمان بود را داخل بقچه گذاشت و دست من و برادرم را گرفت و گفت: باید هرچه سریعتر به روستا برویم. هر وقت که به روستای هویه می رفتیم در یک مسیر مشخص سوار ماشین می شدیم و به روستا می رفتیم، ولی این بار سوار ماشین های دیگری شدیم و مسافت زیادی را نیز پیاده طی کردیم .

نزدیک به چند ساعت پیاده روی کردیم، در تمام این مدت پدرم برادر کوچکم را به دوش گرفته بود و من هم پشت سر پدرم حرکت می کردم. تا اینکه به روستای سرهویه رسیدیم، خانه خواهرم در روستای سرهویه بود. دو روز در روستای سرهویه بودیم که به ناگاه دوباره وسایلمان را جمع کردیم و به طرف روستای هویه به راه افتادیم. من در تمام این مدت از کارهای پدرم سر در نمی آوردم، ولی بعدها متوجه شدم که پدرم هر بار که تهدید جدیدی را از جانب گروهک های ضدانقلاب دریافت می کرد، دست من و برادرم را می گرفت و از این روستا به آن روستا می رفت تا در چنگال گروهک های ضدانقلاب گرفتار نشویم .

در طول مدتی که گروهک های ضد انقلاب کردستان را به اشغال خود درآورده بودند، ما مدام از این نقطه به آن نقطه نقل مکان می کردیم، تا اینکه عملیات پاکسازی کردستان آغاز شد. همزمان با آغاز پاکسازی کردستان پدرم دست من و برادرم را گرفت و ما دوباره راهی سنندج شدیم. باز هم پدرم اول صبح از خانه بیرون می رفت و آخر شب و گاهی هم بعد از چند روز به خانه می آمد

یک روز یک پاکت نامه را داخل حیاط پیدا کردم و آخر شب که پدرم به خانه آمد، پاکت نامه را به پدرم دادم و گفتم: نمی دانم چه کسی این پاکت نامه را داخل حیاط انداخته است. بعد از اینکه پدرم نامه را خواند، رنگ و رویش پرید. من که نمی دانستم جریان از چه قرار است به خانه عمویم رفتم و از ایشان خواستم که به خانه ما بیاید. وقتی عمو به خانه ما آمد پدرم جریان نامه را برای عمویم تعریف کرد، من پشت درب ایستاده بودم و حرف های پدرم را می شنیدم .

گروهک های ضدانقلاب پدرم را تهدید کرده بودند « بارها به تو تذکر دادیم که دست از انقلاب خمینی(ره) بردار، حالا هم می گوییم از راهی که انتخاب کرده ای دست بردار، وگرنه داغ دو جگر گوشه ات که همیشه در خانه تنها هستند را به دلت می گذاریم». عمویم به پدرم می گفت: این اولین بار نیست که آن ها تو را تهدید می کنند! بیا و اسلحه ات را زمین بگذار. این از خدا بی خبرها داغ فرزندانت را به دلت می گذارند .

گروهک های ضد انقلاب بارها پدرم را تهدید کرده بودند؛ در طول مدتی که به صورت مخفیانه به روستا می رفتیم و به صورت مخفیانه از روستا خارج می شدیم و از کوره راه ها تردد می کردیم، پدرم تحت تعقیب گروهک های ضدانقلاب قرار داشت، اما لام تا کام چیزی پیش ما نمی گفت که مبادا ما بترسیم .

پدرم با اینکه مسلح شده بود و در سازمان پیشمرگان مسلمان کرد خدمت می کرد، اما همچنان طوری با ما برخورد می کرد که هنوز مسلح نشده است و هم چنان به کار خرید و فروش قالی و قالی چه مشغول است. یک بار پدرم برای سرکشی به باغ و مزارع کشاورزی امان به روستای هویه می رود و در آنجا توسط گروهک های ضدانقلاب دستگیر می شود. گروهک های ضدانقلاب پدرم را به درخت گردویی که در مقابل راه آبادی بوده می بینند تا اول صبح ایشان را اعدام کنند. در واقع آن ها قصد داشته اند با این کار مردم را از گرایش به انقلاب اسلامی بترسانند .

نیمه های شب یکی از اهالی روستا که مردی باخدا و مردم دار بود از آن محل عبور می کند و با دیدن پدرم، جریان را از پدرم سؤال می کند. پدرم داستان دستگیری اش را تعریف می کند و آن مرد خدا ترس تصمیم می گیرد که بند از دست و پای پدرم باز کند و پدرم را آزاد کند. پدرم ابتدا مانع این کار می شود و به آن شخص می گوید: اگر نیروهای کومله تو را شناسایی کنند، حتماً تو را اعدام خواند کرد، پس دست از این کار بردار. اما آن شخص قبول نمی کند و پدرم را رها می کند .

گروهک های ضد انقلاب که دستشان به پدرم نمی رسید، به باغ و خانه ما در روستا حمله کرده بودند و تمام درختان باغ را از ریسه کشیده بودند و باغ را با خاک یکسان کرده بودند و بعد از آن راهی خانه شده بودند و تمام خانه را به آتش کشیده بودند. اما پدرم می گفت: من راهی را که اننتخاب کرده ام، با تمام خوشی های دنیا عوض نخواهم کرد و از خدا می خواهم یک باغ همچون باغ خودم در بهشت به من ارزانی دارد تا بعد از شهادتم در باغ خودم در بهشت مشغول باشم .


انتهای پیام

ارسال خبر به دوستان

* گیرنده(ها):

آدرس ایمیل ها را با علامت کاما از هم جدا نمایید. (حداکثر 3 آدرس پست الکترونیکی گیرنده را وارد نمایید)
متن ارسال:

ارسال نظر

نام و نام خانوادگی:
آدرس سایت شما:
* آدرس پست الکترونیکی:
* متن:
* کد مقابل را وارد نمایید: